تبليغاتX
سنه
.......( سنندج )........
ادرس جدید من..http://sna-dezh.blogfa.com

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 

این عکس زیبا تقدیم به تمام دوستان گلم ...( کوه آبیدر سنندج )......

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 
..

ادامه‌ي راه ...                           
‌من بي‌تابي‌ام را به كسي نمي‌گويم   
من هرگز انتظارم را با كسي جز پرندگان سبك بال تقسيم نمي‌كنم
من صبوري‌ام را فقط از سنگ خارا مي آموزم
من داشتن دل دريايي را از چشمه مي‌آموزم
من لطافت احساسم را فقط از شبنم صبحگاه مي‌آموزم
من استقامتم را فقط از كوه‌هاي سر به فلك كشيده مي آموزم  
من همه چيز را از نهايت آن مي آموزم
زيرا او به من آموخته كه نهايت چيزي را بياموزم
و من اورا نهايت همه چيز مي‌دانم                     
                   فقط او ...
                        شايد تو به نوشتهاي من بخندي
                                 ولي من به خنده‌هاي تو فكر مي‌كنم
                                             و باز مي‌نويسم ، مثل هميشه ... .

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 
 

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم

ما که به هم نمی رسیم، بسه دیگه بزار برم

کی گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت کنم،حیف تو نیست

حیف تو نیست، کنج قفس چادر غم سرت کنم

من نه قلندر شبم، نه قهرمان قصه ها ،نه برده ی حلقه به گوش ،نه ناجی فرشته ها

تو این دو روز زندگی شبیه من فراوونه

یه لحظه چشماتو ببند ، گذشتن از من آسونه

                        من عاشقم همین و بس

غصه نداره بی کسی         قشنگی قسمت ماست که ما به هم نمی رسیم*********

تکیه به شونه هام نکن من از خودت خسته ترم

ولی هنوز عاشقتم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 
                                    

مرغ مهتاب
مي‌خواند.
ابري در اتاقم مي‌گريد.
گل‌هاي چشم پشيماني مي‌شكفد.
در تابوت پنجره‌ام پيكر مشرق مي‌لود.
مغرب جان مي‌كند،
مي‌ميرد.
گياه نارنجي خورشيد
در مرداب اتاقم مي‌رويد كم كم


 

بيدارم
نپنداريدم در خواب
سايه شاخه‌اي بشكسته
آهسته خوابم كرد.
اكنون دارم مي شنوم
آهنگ مرغ مهتاب
و گل‌هاي چشم پشيماني را پرپر مي‌كنم.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 

زمانش رسید

آرامش

ابدیست

دستهایم در آغوش خواهند کشید

نهال های لرزان و هراسانی  بودند

زیبا خواهند شد

و  خواهند دید ...

زمانش رسید

پیش از این  مشت هایم را از بذر گلهای وحشی  پر می کنم

می دانم ...می دانم مادر زمین مرا تنگ در آغوش خواهد فشرد

آنچنان که  تنهایی از پیکر ام رخت بربندد

و  در اعماق گم شود

دستهایم خواهند رویید

و سر انگشتانم از دهان غنچه با تو سخن خواهند گفت

اندکی

تا پایان فصل زایش

زیبا خواهند بود

و تکرار خواهند شد

و دوباره خواهند رویید

زمانش رسید

پیش از این

تمام تنهایی ام را در آغوش باد مویه کردم

باد دیوانه...

باد  سرگردان

پیچید

تا برهوت

تا دریا

تا  کوه

تا بیکرانه

آواره شد

زمان چه  بران فرود می آید

دیگر گذشته بود

که من

رویاهایم را  از ته چیدم

که هرز می رفتند

و گیسوانم را

 که در حسرت نوازش دستهای تو بودند

جز سیاهی رنگ دیگری نبود

شب ها در ساعت معلوم

زباله ها را

می روبند

و ستاره های سرگردان

روزی در کشش یک جاذبه

نابود می شوند

 

زمانش رسید

آرامش ابدی است

و من دوباره خواهم رویید

وسرانگشتانم

از دهان غنچه  با تو سخن خواهند گفت

در فصل رویش

غنچه ها را ببوس
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد | 
ممنون که کلیک رنجه کردی......    بازم پیشم بیا
+ نوشته شده در  ساعت   توسط فرهاد |